در دورهٔ کودکی و نوجوانی بسیار پیش می آمد که ما بر خواسته ای پافشاری کنیم، یا در صدد توجیه کاری که انجام داده بودیم برآییم، و مادر با آن خواسته یا آن کار انجام شده موافق نباشد. این که مادر را زیر ذره بین گذاشته ام دو دلیل دارد: اول آن که پدر بیرون از خانه شاغل بود و مادر در خانه، پس تماس و رویارویی ما بیشتر بود، و دوم آن که پدر اساساً نرم تر (و از دید مادر: بی خیال تر) بود و خیلی امر و نهی نمی کرد. مادر در این گونه موارد تلاش می کرد تا با دیدگاهی همه جانبه نظرمان را عوض کند و خلاصه یا از تصمیم گرفته شده منصرف شویم، یا از کردهٔ خود پشیمان.
امروز می دانم که منطق مادر نمی توانست از تمامی دلایلی که در اختیار داشت استفاده کند، چرا که بخش هایی از آن به ویژگی های فرهنگی خانواده یا به شرایط اقتصادی آن باز می گشت، و شاید صلاح نبود که ذهن بچه با مسائلی درگیر شود که خیلی برایش قابل فهم نیست. او پس از این که تمامی تیرهای ترکش اش را تا حد مجاز مصرف می کرد و باز نمی توانست قانع مان کند، به جمله های کلی و مبهم روی می آورد تا محاصره مان کند و تسلیم شویم. آخرین شگردش این بود که ما را با دوستان و اطرافیان هم سن و سال مان مقایسه کند: اگر تو یک نفر را پیدا کردی که چنین خواسته ای داشته باشد، یا چنین کاری کرده باشد!». و ما که در چنین وضعیتی می دیدیم انگار بازی را واگذار کرده ایم، به جعل سند دست می زدیم و نمونهٔ دروغین برایش ردیف می کردیم: چرا، فلانی هم همین کار را کرده/ می کند!» البته گاهی ممکن بود نمونه های واقعی هم باشند، چرا که این خواسته همیشه نابجا و غیر منطقی نبود. اما شرایط متفاوت خانوادهٔ ما و آن خانوادهٔ دیگر موجب این نابرابری و اختلاف میان ما می شد.
به این شکل در آخرین لحظه ها نتیجه برعکس می شد و مادر برای نگه داشتن دست بالا، و برای تعهد به تصمیمی که می خواست برای ما بگیرد و اطمینان داشت که به صلاح ما است، در جواب نمونه های راستین یا دروغینِ ما، می گفت: خوب دوستت هم مثل تو!».
معنی پاسخ آخر این بود: تا زمانی که نظر و عمل دوستت در تایید صحبت من است، کار او صحیح است؛ اما اگر نظر یا عملش ضد نظر من شد، او هم دارد اشتباه می کند. در واقع مادر چون امکان بیان تمامی دلایل مورد نظرش را نداشت، مجبور بود در سیر گفتگو مدام منطق خود را مخدوش و تضعیف کند. و این بی منطقی ای که ما خواسته یا ناخواسته به او تحمیل می کردیم در نهایت آنقدر بدیهی می شد که ذهن کودکانهٔ ما هم آن را درک می کرد. در این موقعیت ما با به رخ کشیدنِ استدلال بسیار ضعیف او، خود را برنده می دانستیم.
البته شیطنت و زیرکی نسلهای جدید نسبت به پدران و مادران شان را هم نباید نادیده گرفت. حتماً شنیده اید که کلاغی به فرزندش گفت: اگر دیدی آدمی خم شد، زود فرار کن، چون ممکن است سنگی از زمین بردارد و تو را هدف بگیرد!». بچه کلاغ پاسخ داد: اشتباه می کنید مادر! با دیدنِ آدم باید فرار کرد، چون ممکن است بدون خم شدن، و با سنگی که در آستین دارد ما را هدف بگیرد»!
مادر نیستی که بدانی!
مادر ,هم ,کند ,خواسته ,» ,نمی ,که ما ,می کرد ,می شد ,که در ,کند و


درباره این سایت